شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

197

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 66 ] ذكر حوادثى كه در مدّت حصار خلاط واقع شد يكى آنكه « 1 » خواهر سلطان « 2 » دختر سلطان محمّد ، وقتى كه تركان اسير شد با وى اسير گشته بود ، توشى خان پسر چنگز خان او را بنكاح خود آورده بود ، و ازو فرزند داشت . پس * توشى خان درگذشت ، و هر وقت اخبار تاتار بسلطان كه برادر او بود انها مىكرد ، و از متجدّدات آگاه مىگردانيد . در اين وقت كه بمحاصرت خلاط مشغول شده بود انگشتريى از انگشتريهاى پدر با نگين پيروزه كه نام سلطان محمّد بر آنجا نقش كرده بودند با قاصد بنشانى فرستاد ، و خبر داد كه : خاقان فرمود تا فرزندان او را قرآن بياموزند ، و خبر شوكت تو بوى رسيد ، بر پيوندى با تو عزم كرده است ، و مىخواهد كه با تو صلح كند ، ماوراء آب جيحون از ان وى باشد ، و مادون آن از ان تو ، پس اگر در قوّت خود مىبينى كه با ايشان مقاومت كنى ، و انتقام كشى و مقابل شوى و ظفر يا بى ، تو دانى با آنچه خواهى ، و اگر نىبارى مسالمت و مصالحت را در وقتى كه رغبت ازيشانست غنيمت شمر . بقضيّهء حصار خلاط از آن معنى تغافل كرد ، و جوابى كه متضمّن سؤال باشد نفرستاد ، و در صلح نزد ، بقاصد سخنى كه مقتضى فلاح باشد نگفت ، چون مرغى كه بيضهاى خود كرده را رها كند و بر بيضهء مرغان ديگر نشيند .

--> ( 1 ) - قبل ازين در متن عربى فصلى است در باب نصرة الدين صاحب جبل ، كه خواهر پدرى اوتر خان را بزنى داشت ، و بتحريك اوتر خان و به امر سلطان او را گرفتند و اموالش را ضبط و يغما كردند و خود او را مدتى در زندان نگاه داشتند . ( 2 ) - اين همان خان سلطان است ، دختر بزرگتر سلطان ، كه سابقا مذكور شده است ( ص 60 و 72 ) .